Monday, December 10, 2007

نامهء یه رهگذر

درود، عزیز ِ خاطره، ای گُل ِ یاس ِ پَرپَرَم
میخوام که از خاطره هام، بار ِ غمُ پَس بِبَرَم

برات سؤاله که چرا، با هم نموندیم من و تو
آخه محاله اگه از، فردا بدونیم من و تو
از روی پیشونی ِ هم، چیزی نخوندیم من و تو
تو جادّه های زندگی، فقط میروندیم من و تو

جای غم و غصهء شب، یا بازیای مسخره
نذار که این نامهء من، حوصله تُ سَر بِبَره
از شکّ و شِکوِه و شُعار، اگه بخوام که بگذرم
میخوام بگم که از تو من، بَدی ندیدم عَسَلَم

اگر که از من دلخوری، عزیز، تو نادیده بگیر
تا بتونم که وقت مرگ، راحت به من بگم بمیر
اگه غماتُ میشمری، با من بگو ای ناگزیر
یه روز صدا ترانه بود، شب شب ِ هاله و حریر

قبول داری که آدما، هرچی باشن، هرجا بِرَن
خوب میتونن مثل ِ یه دَرس، به زندگی جواب بِدَن؟
کی فکرشُ میکرد که ما، با هم نمونیم جُز خدا؟
کی بود که گفت میخوام برم، تا به ابد از من و ما؟

چن روزیه کارای من، خوب و دُرُس پیش نمیره
فِک میکنم شاید دلت، از کارای من میگیره
با اون شناخت که از تو و، اون قلب ِ پاک ِ تو دارم
چرا باید نفرین بشم، تو زندگی کم بیارم؟

تو این دو روز زندگی، که من هنوز دَر به دَرَم
امشب میخوام این نامه رُ، تا بی نهایت بِبَرَم
پیش ِ دل ِ تو اگه خار، یا اگه هم یه شَبدَرَم
چیزی اَزَم به دل نگیر، من خودَمَم رَهگذرَم

بِدرود، عزیز ِ خاطره، ای گُل ِ یاس ِ پَرپَرَم
میخوام که از خاطره هام، بار ِ غمُ پَس بِبَرَم

حسام حسامیان

0 comments: