Monday, September 25, 2006

سرودن ِ تو

چه ساده به من ِ ساده بازي ِ سادهء عشق را چشاندي
هنگام ِ رفتنت يارا، جز اشك در چشمم هيچ ننشاندي

سرودن ِ تو

من واسه سرودن ِ تو، ديگه هيچي كَم ندارم
دَس كه ميذاري تو دستام، واسه عشقمون ميبارم

من چه سنگا كه نريختم، توي ِ باريكه ي راهِت
روي ِ اونها پا گذاشتي، تو كه صادقي به راهِت

هر چيُ ديدي شكستي، كه ميريختم سَر ِ راها
مَن چه سَدها كه نساختم، واسه مَنع ِ اون نگاها

تو ولي رفتي و رفتي، دور شدي از مَن ِ ماهِت
ايندفه نوبت ِ من بود، كه بشم راهي ِ راهِت

سكوت ِ مَن سرودنه

گرچه ساكتم ولي پُر از ترانه م! سين ِ سكوت ِ من معني ِ يه ترانهء تازه رُ ميده! سكوت ِ مَن سرودنه!

سكوت ِ مَن سرودنه

آشفته بودي
بي خبر از حالم
خُفته بودي
بي رَمَق در بالم

نظري كردي درختِ دل را
چيده و چشيده اي حتا اگر هم كالم
طعم ِ بوسهء تو دارد لب ِ مَن
هَر شب و روز ِ مَن و هَر سالم

در اين سكوت ِ پر تأمّل
دريغ از لحظه اي نجوا
اِي بي تحمّل!

***

هر گوشهء شعراي ِ من تلخه واسه ت
هر قِسمَت ِ قافيه هام عاشقي نيس
يه خط بزن روشُ بگو
اينجاي شعر باش يكي نيس

مَن همهء ترانه هام براي با تو بودنه
سكوت ِ مَن شكسته شد، این معنیِ سرودنه

ميهن ِ مَن تن ِ تو ِ ه

شبا که از دل و از جون، رو ميارم به تن ِ تو
گُم ميشم آسون ِ آسون، رو گُلاي پيرهن ِ تو
بدنِ تو دَس نخورده، تن ِ مَن غرق ِ تمناست
توي شهر ِ سَرد و مُرده، تن ِ تو پناه ِ غمهاست
تن ِ تو مثل ِ يه مادر، هميشه من ُ پذيراست
واسه اين هميشه دلتنگ، معبد ِ اُمّيد ِ دنياست

ميهن ِ مَن تن ِ تو ِه! جايي كه واسم پناهه
دلم چه پر توقعه! بي تو بودن يه گناهه
ثروت ِ من عشق ِ تو ِه! چيزي كه واسم نيازه
دیدنِ تو تواضعه، يه حسّ ِ جون گُدازه

تركِ وطن نميكنم، تا تن‌ ِ تو ميهَنَمِه
هُرم ِ تنِت تا خود ِ صبح نَفَس نَفَس رو تنَمِه
وطن فروشي كن به من آوارهء جنونتم
وطن پرستي رُ بخواه از مَن كه همزبونتم
ميهن ِ مَن تن ِ تو ِه! جايي كه واسم پناهه
دلم چه پر توقعه! بي تو بودن يه گناهه
ثروت ِ من عشق ِ تو ِه! چيزي كه واسم نيازه
دیدنِ تو تواضعه، يه حسّ ِ جون گُدازه

خدا بزرگه

زندگي مثل ِ گُرگه، امّا خُدا بزرگه
كي ميگه توي ِ بازي، هر كي كه گُرگه بُرده؟

هر چي بَدي بِهِم شُد، به فال ِ نيك ميگيرَم
براي با تو بودن، جون ميدم و ميميرم

تو بازي ِ روزگار، بازيچه مَن نبودم
اگرچه بي تو بودم، بي ريشه من نبودم

اگه يه روز خُدا خواست، دنيا رُ بات ميسازم
دست ميذارم تو دستات، دل به چشات میبازم

باني ِ اين ترانه، همه اميدم به توست
تو جادّهء سرنوشت، من همه ديدم به توست

زندگي مثل ِ گُرگه، امّا خُدا بزرگه
كي ميگه توي ِ بازي، هر كي كه گُرگه بُرده؟

پريزاد ِ قصه هام

پريزاد قصّه هام! هَمپاتم! بَد

كِي ميشه كه مَن ِ خسته، باز بگیرمت در آغوش؟
کِی میشه فقط یه لحظه، غصه هام بشه فراموش
كِي ميشه جاي گيتارم، تو رُ تو دَستام بگيرم؟
لَب بذارم رو لباتُ، واسه هَر لحظه ت بميرم
چارهء درداي ِ مَني، هَر جا ميرَم تويي باهام
نيمهء ديگه ي مني، اي پريزاد ِ قصه هام
مثل ِ يه تَك ستاره اي، واسه شباي ِ تار ِ مَن
بيا زمستونُ بِگیر، بیا پیشم بهارِ من
يه گيتار دارمُ صد حرف ِ نگفته
جستجو كن كه چه ها در مَن نهفته
يه گيتار دارم با یک سيم ِ بُريده
چشمِ خسته م دوباره از خواب پريده

دوري راه

براي شاعري ناشناس

ديدن ِ روي ِ ماه ِ تو، تموم ِ راه مي ارزيد
گرچه تنم از سردی و، کنایه ها ميلرزيد
شاید که اشتباه تو، باید منُ میبخشید
آره بی اعتنا برو، هیچی نمیشه فهمید

دوري ِ راهُ تحمّل كردم، تا بدوني كه هميشه پات بودم
توي ِ سرماي ِ زمستون، خوبم، مَن ِ چش به دَر چه چش بِرات بودم

دست ِ سرنوشت ميخواس دوستي ِ ما، يه سر انجام ِ بَدي داشته باشه
بشكنه قلب ِ من و تو تا حالا، امّا هرگز دلامون جدا نشه

دوري ِ راهُ تحمّل میکنم، هنوزم يادمه يادِ اون روزا
ولي يه سوء ِتفاهُم خوبِ من، ما رُ از من دیگه میکنه جدا
ديدن ِ روي ِ ماه ِ تو، تموم ِ راه مي ارزيد
گرچه تنم از سردی و، کنایه ها ميلرزيد
شاید که اشتباه تو، باید منُ میبخشید
آره بی اعتنا برو، هیچی نمیشه فهمید

غم ديگه بَس

براي شاعري ناشناس

تو عرش ِ هر بهانه اي، فرش ِ ترانه ها مَنَم
غريق ِ وا‍ژه ها شُدم، نميتونم دِل بكنم

مَرد ِ ترانه ها تويي، قافیه های تو مَنَم
شكسته نفسي ميكني، مُشَوّقِ سُرودنم

نور ِ خُدا ر‌ُ توي اون، دِكلَمه ها نجوا بكن
بگو بگو با دل و جون، از درد ِ عشق حاشا بكن


عشق واسهء ما هميشه بوي بهارُ ميداده
دل كه به خورشيد ميداديم نور ِ خُدا رُ ميداده

غم ديگه بَس كه خنده هات برام نقش ِ اُميد میشه
بگو توكّل به خُدا كه فردا روز ِ عيد میشه
نور ِ خُدا ر‌ُ توي اون، دِكلَمه ها نجوا بكن
بگو بگو با دل و جون، از درد ِ عشق حاشا بكن

پرندهء خستهء مَن

اين ترانه با نغمه اي عجين شُد كه با گيتارم ساختم

پرندهء خستهء مَن، بازَم مياي دوباره
از دستِ این زمونه، دل ِ تو بي قراره
اي دل ِ شكستهء‌ مَن، غَم معنايي نداره
سَرما ديگه تمومه، دوباره باز بهاره

دِلاي ما آدما، مثل ِ دِلاي ِ شُماس
وقتي كه دلگير ميشيم، جيك جيك ِ ما به هواس

موقع ی كوچ نِشيني، ما همنشین نِميشيم
حتا توي غريبي بي سَرزَمين نميشيم
پرندهء خستهء مَن، بازَم مياي دوباره
از دستِ این زمونه، دل ِ تو بي قراره
اي دل ِ شكستهء‌ مَن، غَم معنايي نداره
سَرما ديگه تمومه، دوباره باز بهاره

غسل ِ تعميد

تقديم به برادران و خواهران عيسوي ام

پرنده، ميشه تنها نباشه
ميشه همنشينِ غمها نباشه
پرنده، ميشه سَر كُنه با دونه
سازگاره با خوراكِش، بي بهونه
کلاغا برای هم جُفتاي خوبَن
فارق از رنگ و ريا و از دروغن
بي قرار هم كه میشن باز سازگارن
گرچه هيچ ندارن امّا شكر گذارن

آبمون كم؟ نونمون كم؟ چی میاد به ما دَمادَم؟
خودمونُ ميفُروشيم، بلا نسبت ِ يه آدم
هر كي هستيم، هر چي هستيم، ما غريب و خودپَسَنديم
حتا توي باغچه هامون، آب ُ رو گُلا ميبَنديم

كه پرنده اي نَشينه روي ِ شاخه هاي اونا
تا ديگه اونا نخونن روي بوم ِ پشتبونا
اما اينجوري نميشه طعم ِ زندگي رُ فهميد
دلا رُ بايد بشوريم ما همه با غسل ِ تعميد

آبمون كم؟ نونمون كم؟ چي مياد به ما دَمادَم؟
خودمونُ ميفروشيم، بلا نسبت ِ يه آدم
هر كي هستيم، هر چي هستيم، ما غريب و خودپسنديم
حتا توي باغچه هامون، آب ُ رو گُلا ميبنديم

غمگُسار

دروغ میگفتی عاشقي، كه اگه بودي منُ وِل نميكردي
آره همینُ لایقی، بهتره با از ما بهترون بگردی
حسّ ِ عشقُ ديگه باطل نميكردي
بهتره با از ما بهترون بگردی

اگه عاشقم بودي چشام كه باروني نبود
نميشد خونهء این قلب شکسته هم كَبود

حالا اين چشمای خیسم همجوار ِ چشماته
امشب اين مرثيه حتّا، غمگُسار ِ غمهاته

سَر بزن به كوچهء اين دل ِ عاشقانه ام
به خُدا سپردَمِت اي باني ِ ترانه ام
دروغ میگفتی عاشقي، كه اگه بودي منُ وِل نميكردي
آره همینُ لایقی، بهتره با از ما بهترون بگردی
حسّ ِ عشقُ ديگه باطل نميكردي
بهتره با از ما بهترون بگردی

پری

وقتي كه غمگينه دِلَم، ميشه كه اشكامُ شمرد
اون يار ِ بي وفاي مَن، دِلِش رُ جاي ِ ديگه بُرد

كاش ميشد شهر ِ گُذشته، مَنُ جا ميداد دوباره
عَوَض ِ فرسودگي ها، مَن ُ میسِپُرد به چاره
پَري پَس گِرِفت دلش رُ از مَنُ دلدادگيهام
ترانه تموم شد و مَن توي ِ شَهر ِ مُرده تنهام
غم ِ دنيا تو دِلَم، غصّه ها كوله بارَمه
ديگه فردا هَم مُهِم نيس، سَد جِلوي ِ راهَمه

كاش ميشد پَري به من يه دَرسي از وَفا میداد
كاش پَري پَرَنده بود و دل به عاشقا میداد

پَري پَس گِرِفت دلش رُ از مَنُ دلدادگيهام
ترانه تموم شد و مَن توي ِ شَهر ِ مُرده تنهام

سگا خیلی با وفان

براي دلشكستگان ِ عالم

تو سارق ِ دلم بودي، با چشماي ِ باز اومدي
با صد هزار دوز و كَلَك، با عشوه و ناز اومدي
روزايي كه این دل ِ من، هَمدَم ِ بی همدمی بود
شبايي كه گریزِ من، یه مهمونِ دمدمی بود
بي كس و بي نشون بودم، قبل ِ ظهور ِ تن ِ تو
چِقَدّه بی زبون بودم، وقتی رسید دیدن ِ تو


اوني كه بی اعتناس فِك نَكُنه لِيلي بوده
يا كه شاه ِ پريون تو عاشقي خِيلي بوده
بَعضيا فِك ميكُنَن كه خُشگِلا اهل ِ صَفان
امّا راستشُ بخواین از اونا آدمتر سَگان
سَگا خیلی باوفان
دشمنِ جهل و جَفان

كاشكي افسون ِ نگات، منُ بيچاره نميكرد
كاشكي اون لحن ِ صدات، دلُ آواره نميكرد
کاشکی ناز و عشوه هات، کارمُ ساده نمیکرد
واسه رسوا شدنم، منُ آماده نمیکرد
اوني كه بی اعتناس فِك نَكُنه لِيلي بوده
يا كه شاه ِ پريون تو عاشقي خِيلي بوده
بَعضيا فِك ميكُنَن كه خُشگِلا اهل ِ صَفان
امّا راستشُ بخواین از اونا آدمتر سَگان
سَگا خیلی باوفان
دشمنِ جهل و جَفان

سايه اي در تاريكي

براي گيتار ِشاهين ميرمُغتدائي

سايه اي در تاريكي ام، شايد كه بي معني باشه
يا شايَدَم كه موندَنَم، یه کمی طولاني باشه

براي مَن وقتي بهار، به شكل ِ پائيز در مي آد
اين دل ِ چش به انتظار، يه عشق ِ تازه رُ ميخواد

يه عمره بي وفاييُ، تو چشم ِ زيبات ميبينَم
از سردي ِ نگاه تو، گوله هاي برف ميچينم

لحظهء دلدادنِ من، سايهء تاريكي ميشم
چشات منُ نميبينَن، با تنهايي يكي ميشم

مَن و تو رو به روي ِ هَم، نميبينيم كه با هَميم
آخه تو وقت ِ ما شُدن، تنها ترين ِ عالَميم

عاشق ديگه معنيشُ داد، به چشماي چشم انتظار
اونا كه اهل ِ دل بودن، پائيزشون نَشُد بهار

وجود ِ مَن براي تو، سايه اي در تاريكيه
باور كن اين ترانه رُ، نپرس كه شاعرش كيه

مَنُ حَلال كُن

پائيز بهار نشد بازم نوشتم
تو بدذاتي يا اينه سَرنوشتم؟
تو اين برگاي ِ خيس ِ پُر ِ از اشك
هميشه مَن ِ عاشق مينوشتم

شايد يكي بياد دردم بدونه
غم ِ نگامُ از چشام بخونه
ولي هركي اومد يه تيشه برداشت
به مَن زخمي زد و بَذر ِ خودِش كاشت

دل ِ مَن خرقهء مشكي تنِش كرد
تن ِ مَن سردی ِ سپيد ِ برفُ
دلت برداشت و رفت هر جا كه ميخواست
يادش رفت عهدشُ اون همه حرفُ

گفتي بِهِم ميخواي منُ تو رؤياهام سَوار كُني
دلم رُ دِلبسته كُني، از پيش من فرار كُني
اگر كه دستاتُ بخوام، ترك ِ ديار ِ يار كُني
برام يه دنيا مُبهمي! ميخوام منُ حَلال كُني

غم ِ صندلياي پارك

اواخر ِ تابستان، اينَك! بوي پاييز و من! مَن ِ تنها! در پارك، در حال ِ‌ قدم زدن هستيم. نگاهي به اطراف مي اندازيم و حسّ خوبي به ما دست ميدهد. حس ميكنيم كه ما تنها كساني نيستيم كه تنها و بي ياريم.

حكايت صندليهاي پارك، حكايت ِ ما ست. از خود سئوال ميكنيم: چرا آدمها با محيط زيبا و سر سبزي چون اينجا قهرند؟ چرا كسي زير‌ ِ سايهء اين درختان دراز نكشيده؟ چرا جز اين پرندگان زيبا كسي از طبيعت اين درياچه استفاده نميكند؟ آيا بايد اين پرندگان ِ بي جثه آدمها را به اين مكان دعوت كنند؟

صندلي هاي خالي ِ پارك بيش از همه چيز غذابم ميدهد! كاش حداقل اين صندلي ها زبان داشتند و صحبت ميكردند! ميخواهم پاي درد دل آن ها بنشينم!

زندگي ماشيني! فكر ميكنم كه جواب سئوالم چيزي جز اين نباشد! در افكارم غرق بودم! در افكارم غرق هستم! نميفهمم! در حال سرزنش خود هستم! به دل ميگويم كه اگر من قدرت و توانايي كارهاي بزرگتر را داشتم چه ها كه نميكردم!

اينجا نه ليلي هست و نه مجنون! نه شيرين هست و نه فرهاد! اينجا رهگذري ست كه بُردي اش از ياد!
بارخدايا تو را سپاس ميگويم كه به صندلي ها چشم ندادي كه اشك بريزند!
دهان ندادي كه صحبت كنند!
لايق نبوديم كه از آنها بشنويم و بياموزيم!
لايقيم كه ببينيم و بسوزيم!

حسام حساميان
حادثه (20 اوت)
2004 ميلادي

چهار شير

رو صندلی نشسته
تو میدون چهار شیر
با یه نگاه غمگین
دست به عصا س، شده پیر

میگه یه روزی دشمن
موش بود و ما شیر بودیم
مثل نشون پرچم
صاحب شمشیر بودیم

شمشیرها رو وقت دعا
زمین گذاشتیم یادمه
تازی شب تا که رسید
تنها شدیم، بی کلمه

غافل از اینکه من و تو
وقت دعامون همیشه
خدا خدا میکردیم و
گفتیم که بی اون نمیشه

سیاهِ آسمونِ شب
پر از سیاست شده بود
حرف از خدا که سر میداد
خار و کثافت شده بود

افسوس که از سیاست هم
بدجوری دامنگیر شدیم
دین و دلُ دادیم به باد
از خدا هم دلگیر شدیم

رو صندلی نشسته
تو میدون چهار شیر
با یه نگاه غمگین
دست به عصا س، شده پیر

ترانه هام موندنيه

ميدونم ترانه هام موندنيه
واسه هر حنجره اي خوندنيه

واژه هام اگر چه ساده س
ميدوني كه بي اثر نيس
گرچه زرده همه برگام
مث‌ِ برگِ خُشکِ پائيز

ميدونم ترانه هام موندنيه
واسه هر حنجره اي خوندنيه

قاصدك وقتي كه مي آد
حرفي داره، بي خبر نيس
قاصدي اومد و گُل گفت
توي اين شب ِ دل انگيز

ميدونم ترانه هام موندنيه
واسه هر حنجره اي خوندنيه

حتا قبل ِ خواب ِ خوب ِ راحتي
واسه شب ها كه توي خلوتِتي
پاهاتُ نذار روي قافيه هام
اي ترانه كُش! پری ِ پاپَتی
میدونم ترانه هام موندنيه
واسه هر حنجره اي خوندنيه

معصيت

وقتي كه نيستي وجودم تنهاس
آرزوم فقط به تو رسیدنه
نميشه بدون ِ تو نفس كشيد
با تو بودن معني ِ سرودنه

چرا تو ميري و تنهام ميذاري؟
وقتي ميدوني واست ترانه هست
تو كه اسمت توي شعرای منه
میدونی این همه عاشقانه هست

ميدونم يه روزي پيدات ميشه باز
كه گِله هات ُ‌سَرَم داد ميزني
اما عشق ِ من اَمونِت نميده
اين چهار مصرع ُ فرياد ميزني

چجوری حرفاتُ از ياد ببرم؟
وقتي شعر ِ تو پُر از حقيقته؟
نگو كه دلم ديگه مال ِ تو نيست
واسه من جدا شدن معصيته

وقتي دل به تو سپردم

وقتي دل به تو سپردم، همه جا اسمتُ ديدم
از خودم جدا شدم من، به تو امّا نرسيدم

وقتي دل به تو ميدادم، همه جا اسمتُ خوندم
تو با من نبودي ُ من، تو خيالم با تو موندم

مسافر ِ دل ِ من، به ياد ِ تو سوار بود
افسوس كه اون دل ِ تو، اسير ِ خواستگار بود
چشمام برای با تو، بودن به انتظار بود
خواستگارت واسه تو، نه ياور و نه يار بود

آخ كه تو اون حوالي، چه روزگاري داشتم
من توی بد بیاری، بذر وفا ميكاشتم

امّا چی شد عزیزم، باغبونا نذاشتن
منُ با چشمِ خیسم، به فردا قال ميذاشتن

مسافر ِ دل ِ من، به ياد ِ تو سوار بود
افسوس كه اون دل ِ تو، اسير ِ خواستگار بود
چشمام برای با تو، بودن به انتظار بود
خواستگارت واسه تو، نه ياور و نه يار بود

من تو رُ جانانه جُستم! من تو رُ جانانه گشتم
به تو امّا نرسيدم! ولي بازم بر نگشتم

سايه بون

نگو از زندگي سيري، به خدا ميخوام نباشم!
وقتي از غصه ميميري، به خدا ميخوام نباشم!

*****
*****
سهم ِ من از تو همينه، كه واست يه سايه بونَم
دست ِ تقدير اينُ خواسته، هميشه بي تو بمونم

دل ِ سرنوشت ميخواسته، جُز يه سايه بون نباشم
خدا خواسته تا قيامت، سَر پناه ِ تو فدا شم

توي روزاي تابستون، از خونه ميزني بيرون
دل ِ من پُر از خياله، كه نشي يه وقت پريشون

بازم امّا خوب ميدونم، نميشيني تك و تنها
پي‌ ِ تفريحي تو هر روز، دلخوشِ دريا و گرما

توي روزاي بهاري، فصل ِ غنچه دادن ِ گُل
ميري و تنهام ميذاري، گيج و حيرون، بي تحمّل

امّا اينُ هم ميدونم، كه تو هر جائي كه باشي
تو مرامت نيس بري و، از دلم يه وقت جدا شي

تا كه ميبيني يه دفّه، ابر مياد، بارون ميگيره
بودن ِ تو از دوباره، توي هُرمَم جون ميگيره

وقتي كه برفا دوباره، بعد ِ يك سال بر ميگردن
ديگه اون فرشته ي ما، نداره گُلي به گردن

توي خلوتش دوباره، توي قلب ِ سايه بونه
آخر ِ قصه ي ما هم، با بهار ديگه تمومه

كاش ميتونستم يه هَمدَم، براي قلب ِ تو باشم
که نميخواد از شکستن، حتا لحظه اي رها شم

سهم ِ من از تو همينه، كه واست يه سايه بونَم
دست ِ تقدير اينُ خواسته، هميشه بي تو بمونم

غریبه

تقديم به نگاه هاي پاك و لبخند هاي پر از نجابت!!!

دو تا چشم ِ غريبه، يه نگاه ِ ناشناس
با چشماي خُمارش، گرفته از من حواس

اون خنده هاش، مثل ِ نگاش، براي من غريبه
مظلوم نمايي ميكنه، امّا پر از فريبه
بانوي خوب ِ من ولي، فرق داره با غريبه
تو کفشِ اون غریبه هه ، يه ريگ ِ ناپديده


ترانه پيشكش ِ اون ، نگاه ِ آسمونيش
تقديم به اون وجودش، پیشکشِ مهربونيش

اون ميدونه هميشه، تا ته ِ دل باهاشم
با اين صداي خسته، هميشه همصداشم

اون خنده هاش، مثل ِ نگاش، براي من غريبه
مظلوم نمايي ميكنه، امّا پر از فريبه
بانوي خوب ِ من ولي، فرق داره با غريبه
تو کفشِ اون غریبه هه ، يه ريگ ِ ناپديده

سيگاري شدم

چه بد سيگاري شدم و سوار ِ گاري شُدم
درد و غمي نداشتم و يه زخم ِ كاري شدم
همپاي بي عاري شدم، همپای بي كاري شدم
دود ُ هَمَش حبس كردم و آخرش سيگاري شدم

يادمه اون اَوَّلا سُرفه ميكردم
ولي حالا ديگه سرفه م هم نمياد
بخت ِ بد اومد و خوب دَس به سَرَم كرد
ميدونم كه دود و دم اَزَم چي ميخواد

باشه كه درسي بگيرين
رو كنيد به اين حقيقت
اسم ِ سيگار رُ نيارين
از من به شما نصيحت

يادمه اون اَوَّلا سُرفه ميكردم
ولي حالا ديگه سرفه م هم نمياد
بخت ِ بد اومد و خوب دَس به سَرَم كرد
ميدونم كه دود و دم اَزَم چي ميخواد

پرنده

نخستين ترانه و مرثيه ي زندگي ام در موسيقي، كه با گيتار نواختم و بين دوستان گُل كرد و بهانه ای برای خواندن شد

مي خوام پرنده باشم، پرنده پَس پَرِت كو؟
نگو كه جاش گذاشتم، كاكُل ِ رو سَرِت كو؟

نوبت به من كه ميرسه پرنده پَر نداره
خروس ِ خُشگِل ِ مَحَل كاكُلي سَر نداره
_
بيا يه كاري بكنيم پرنده خوابش نگيره
مُرغ ِ دل ِ آوازه خون نذار تو غصّه بميره

حالا كه تو موندي بدون، دلت شده نامهربون
اگه مي خواي غريبه شي حرفاي آخرُ نخون

نوبت به من كه ميرسه واسه من بهترين تويي
واسه دل ِ عاشق ِ من آسمون و زمين تويي

بيا يه كاري بكنيم پرنده خوابش نگيره
مُرغ ِ دل ِ آوازه خون نذار تو غصه بميره

قصه ي شب

راوي ِ كُلّ ِ قصه ها، هر شب و شب قصه ميگفت
واسه دلاي عاشقا، آروم و آهسته ميگفت

تا يه شبي كه قصه گو، هيچي واسه گفتن نداشت
تو ديگ ِ داغ ِ قصه ها، چيزي واسه پختن نداشت

قصه ي شب هر چي كه بود، قصه ي شب هاي منه
بگو! نذار سين ِ سكوت، حرمت ِ شب رُ بشكنه


حكايتاي تو منُ تا اوج ِ ابرا ميبرن
فرشته هاي قصه ها از آسمونا سَر تَرَن
اي قصه گو ي ِ مهربون، هر شب برام قصه بگو
نذار كه بي قصه بشم، از شهر ِ پر قصه بگو

قصه ي شب هر چي كه بود، قصه ي شب هاي منه
بگو! نذار سين ِ سكوت، حرمت ِ شب رُ بشكنه

چشمای مهتاب

يه غروب بود! يه غروب ِ دلشِكن! تو کوه و سَنگا
يه صدا بود! یه صداي رَهگُذر! بي كس و تنها
يه تپش بود! از دل خُرد و شكسته
روح ِ پژمرده ي يه شبگردِ خسته

من بودم مسافري كه گُنگ و خسته س
اوني كه دلداده بود و دل شكسته س
منم اوني كه باهاش عهدُ شكستي
در ِ اين دل براي هميشه بسته س

يه روزايي عشقُ با تو ميشِناختَم
يه روزايي من اَزَت قصّه ميساختَم
نميدونم! شايَدَم لايق نبودم
امّا پس چرا دلم رُ به تو باختَم؟

ولي من خوب ميدونم كه بر ميگردي
روزي كه حتا نِگات واسَم تباهه
روزي كه دلت ديگه مرثيه خون‌ شد
وقتيه كه تنِ ِ تو غرق ِ گناهه

قرص ماه و، نورِ مهتاب! دلشكسته
اشتباه و، تابشي بيخود نشسته
ديگه خورشيد خانومَم چشماشُ بسته
چشمای مهتاب خانوم نباشه خسته

تنگِ بلور

ماهي ِ سرخ ِ عِيدِمون رفت و ما رُ تنها گذاشت
رفت و ما رُ با عيدمون تو بهت ِ‌اين غم ها گذاشت

حالا كه رفته سفره مون، مونده با يه تُنگ ِ بلور
كه وقتي مُرد، تُنگ ِ‌بلور، از رفتنش شُد سوت و كور

پُشتِ سَرت حرف ميزَنَن، ماهي، تو خوابي، مگه نه؟
خونه عذا دارت شده، اونور ِ آبي، مگه نه؟

اونور ِ آب چي ميگذره؟، به ما بگو چه جوريه؟
من دوس دارم اون دنيا رُ، ميگن كه جاي ِ خوبيه

واسه اونا كه وسوسه، تو زندگيشون ندارن
اونا كه رو مُهر‌ ِ نماز، سجدهء شكرُ ميذارن

هر دَم تو اين تُنگ ِ بلور، دعا ميكردي ميديدم
لبهاي كوچيكتُ من، هنگام ِ نجوا ميديدم

پدر ميگه كه ماهيمون، رسم ِ وفا نميدونست
كتاب ِ عشق نخونده بود، هيچ از صفا نميدونست

تنها آرزوم

مِثِ آكورد ِ خوش صدايي هستي كه تمام ِ آرپژهايي رُ كه بَلَد بودمُ باهات راه اومدمُ اَزَت نگذشتم.

دستتُ بذار تو دست ِ من، تا دوباره پروانه بشیم
ميخوام که براي زندگي، شبیه یه افسانه بشیم

بهت بگم دوسِت دارم! بگم که ميميرم برات
بهت بگم عاشقتم! پاك كنم اون اشك ِ چشات

شب گاهي وقتا ميشينم، تا خود ِ صُب فِك ميكنم
هميشه تو خلوت ِ دل، اسم ِ تو رُ ذكر ميكنم
عشقم تويي كه بودنت، حسّ ِ خوشِ زندگيه
گريه ي بي امون ِ تو، برام یه افسردگيه

شايد كه درمون ِ دلم ، اين ساز خسته ي منه
نغمه ي من حرف ِ همين، لب هاي بسته ي منه
میخوام بگم دوسِت دارم! بگم که ميميرم برات
میخوام بگم عاشقتم! پاك كنم اشكای ِ چشات

خوش صداترين آكوردي، روي ِ گيتار ِ شِكَستم
واسه ي برگشتن ِ تو ، من چه بي طاقت نشستم

ميدونم كه نيستي و من، به دلم چنگ ميزنم باز
تنها آرزوم همينه، باشي سالم و سر افراز

دخترك

(اين ترانه رُ با يه ملودي اسپانيش ساختم)

از نگات ميخونم كه يه دنيا غم داري
غصه ي تنهاييُ ميخوري و درد ِ ‌بي مرهم داري
انگار از نگات ميخونم كه يه دنيا غم داري
غصه ي تنهاييُ ميخوري و درد‌ ِ ‌بي مرهم داري

هيشكي نيس كه بِت بگه كوچيكه اين دنيا
فكراي بيهودَت ميگه بِت تاريك و تاره فردا
هيشكي نيس كه بِت بگه كوچيكه اين دنيا
فكراي بيهودَت ميگه بِت تاريك و تاره فردا

بيا اينُ با هم بخونيم
اين ترانه رُ با هم بخونيم
زندگي دو روزه بدونيم
زندگي دو روزه، بدونيم

هر كي غصه ي فردا رُ ميخوره امروزش به باده
ببين واسه امروز عزيزم غصه ت چه زياده
هر كي غصه ي فردا رُ ميخوره امروزش به باده
ببين واسه امروز عزيزم غصه ت چه زياده

دخترك تو ميتوني كنار ِ من بموني
شرطش فقط اينه كه قدرمُ خوب بدوني
دخترك تو ميتوني كنار ِ من بموني
شرطش فقط اينه كه قدرمُ خوب بدوني

غم ِ صندلياي پارك

دو تا صندلي تو پاركَن
دو تا صندلي ِ غمگين
با دو تا دل ِ شكسته
دو تا بغض ِسخت و سنگين
غم‌ ِ صندلياي پارك، غم ِ قلباي شكسته س
راهشون بازه به نور و رو به دلهاي ما بسته س
حسّ ِ ترديدَمُ كُشتم، تا ديگه تنها نباشم
اين مَنم كه از زمونه، چيزي تو دِلَم نكاشتم
سَري ميزنم به اين باغ، كه حقيقتُ ببينم
نياد اون روز كه تو دنيا، حس كنم تنهاترينم
شب و روز ِ من رُ پژمرد، لحظه لحظه های انکار
صندلیا میتونستن برسونَنَم به دیدار
غم‌ ِ صندلياي پارك، غم ِ قلباي شكسته س
راهشون بازه به نور و رو به دلهاي ما بسته س

سکوت دیگه بَسه خدا

به مناسبت زلزلهء ناگهانی ِ بَم

شاعِر ِ کوچکِ دلم همیشه از عشق و صفا مینوشت و شعرهایش را برای دوستانش میفرستاد. امّا زمانه نگذاشت که او در نوشته هایش از غم ننویسد. زمانه انکار کرد! شاعر ِ کوچکِ دلم، همواره در ترانه هایش بوی غم جاری ست!

هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر ثانیه، در هر گوشهء این کُرهء خاکی، اتفاقاتی رُخ میدهد که دیدن و یا شنیدنشان برای هیچکدام از ما خوشآیند نیست.

دِل، غمگین ِ غمگین بود. قلمش را نتراشیده برداشت و این خطوطِ غم انگیز را ناخوانا نوشت.


سکوت دیگه بَسه خدا


میگَن تو شهر ِ کاهگِلی، بَلوا به پیشواز اومده
باز یه مُصیبَتِ دیگه، با پُست ِ پیشتاز اومده
آغاز ِ یک دوره ی نو، برای مَردُم ِ بَمه
فاصلهء زلزله ها، تا شَهرِتون یک قَدَمه

شاید یه حکمتی بوده، که اونجاها ویرون بشه
یا که یه فرصتی بوده، جوینده سرگردون بشه
شروع ِ یک مُصیبَتِ، مُکَرَّر ِ تاریخیه
امشب شَب ِ غمناکیه، نور ِ خُدا تاریکیه

سکوت دیگه بسه خدا!، جواب ِ این دختر چیه؟
هر روز یه اتفاق ِ نو!، دنیا چرا این ریختیه؟
سکوت دیگه بسه خدا!، جواب ِ اونُ زود بِده
پاسُخ ِ تو هر چی که هَست، با حرف و بی سکوت بده

مزرعه ی خُشک ِ دِلا، ریحون و نَعنا نداره
تو شِعرای ِ جدیدِ ما، قافیه معنا نداره
دوباره باز ترانه هام، قانون ِ وزنُ کَم داره
شاعِر ِ کوچیکِ دلم، ماتم زَدَه ست و غم داره

سکوت دیگه بسه خدا!، جواب ِ این دختر چیه؟
هر روز یه اتفاق ِ نو!، دنیا چرا این ریختیه؟
سکوت دیگه بسه خدا!، جواب ِ اونُ زود بِده
پاسُخ ِ تو هر چی که هَست، با حرف و بی سکوت بده

میگَن تو شهر ِ کاهگِلی، بَلوا به پیشواز اومده
باز یه مُصیبَتِ دیگه، با پُست ِ پیشتاز اومده
آغاز ِ یک دوره ی نو، برای مَردُم ِ بَمه
فاصلهء زلزله ها، تا شَهرِتون خیلی کَمه

حرفای اون فرشته

وقتِ سپیده دَم گُفت، فرشته ای به من گُفت
جَوون پاشو که دیره، امروز روز ِ خوبیه
صِداش مُلایِمَت داشت، حُضورِشُ چه کم داشت
گُفت که بِگَم بِدونی، امروز روز ِ خوبیه
گفت تو که مهربونی، تو غُصّه جا نمونی
اون روز ِ خوش رسیده، امروز روز ِ خوبیه
گفتم که کاشکی اینجا، هر روز یه روز ِ خوب بود
بَختای ِ خوش نصیبِ، شُمال و تا جُنوب بود

یه روزی از روزای ِ، یخبندون ِ زمستون
از اون روزا که جادّه ش، پر بود از اشک ِ بارون
فرشته ای بهم گفت، روزمُ خوب بسازم
دِل رُ به دلمُردِگی، نَدَم که دل ببازم
حرفای اون فرشته، چقد قشنگ و خوب بود
برای زنده موندن، لازم و پُر فروغ بود
امروز مَنَم که میگَم، یه روز ِ نو بسازی
به غصّه ها و غم ها، اینقده دل نبازی

همهء ما میدونیم، مُشکل فقط زمونه س
برای رخوت ِ خواب، شب ها فقط بهونه س
بهونه ای که فردا، یه روز ِ تازه باشه
بذار که خوابِ خوبت، پُر از ترانه باشه

فرهادِ قصه ها

(به قول ِ يكي از خواننده ها، اين ترانه بازاري نيست! نميتونم بخونم!)

عاشق یه عُمری مُرده بود، جون به جُنون سِپُرده بود
تو التهابِ عاشقی، نه باخته بود، نه بُرده بود
فرهادِ قصه ها میگُفت، تو پیچ و تاب ِ زندگی
دِلِت رُ دستِ غم نَدِه! بده به سازِ زندگی
امّا یه روزی از روزا، رفتم به دیدَنِش خودم
با چشمای خودم دیدم، چی میکِشِه از دود و دَم
طِفلکی عاجزانه گفت: از دردِ عشق آزرده ام
تو سَختیای ِ زندگی، دل رُ به اون سِپُرده ام
قلبمُ من با صَد هزار، عاشِقیا آوُرده ام
در آرزو و انتظار، روزی هزار بار مُرده ام
تو رَسم ِ بیهودهء عشق، از من و دِل هر چی میخواس
دادم بِهِش تا که دیگه، برای من نَذاش حَواس
راسته که تو دوره ی ما، فرهادِمون سَر به هَواس
شیرین اگه عاشق میشه، یا واسه پوله، یا لِباس
تو رَسم ِعشق هر چی که اون، اَزَم میخواس میدادمش
عاشق اونه که تا اَبَد، خدا نَکرده آدَمِش
کتابِ درس عاشقی، یه عُمری دَس نخورده موند
دیشَب دوباره جُف چِشام، دَرسای عاشِقونه خوند

ترانهء آهو

مزرعه مون یه آهو داشت
سبزی و گُل با کاهو داشت
زمینای سبز و قشنگ
درختایِ آلبالو داشت

تا موقعی که یه نفر، پا روی سرزمین گذاش
واسه شکار اومده بود، بهونه ش ُ کمین گذاش
وقتِ شکار رسیده بود، چه روز ِ نحسی شده بود
انگاری توی مزرعه، یه روزه قحطی شُده بود

آی آدما! امان! امان! از حال و روزِگارتون
که چُرت ِ باغبون شُده، پلیدی ِ اعمالتون
دادی بِزَن ای شاهِدِ، قصه و ماجرای ما
دستِتُ مُش کُن و بکوب، بِزَن به من، بِزَن به ما

آهو و باغِبون ِ دِه، هر دو به خواب رفته بودن
اون روز همه شکارچیا ، دَم ِ سَراب رفته بودن
قصهء غمگین ِ شکار، تا به هنوزه رایِجِه
یه روز شکارچی میمیره، اگرچه خیلی سِمِجه
مزرعه مون یه آهو داشت
سبزی و گُل با کاهو داشت
زمینای سبز و قشنگ
درختایِ آلبالو داشت

قصه ی تَک گُل ِ تنها

وقتی آسمون میباره، گُلی که تو شوره زاره
آهیُ از سَر میگیره، سَرِشُ زمین میذاره
یه دریا حَرفِ نَگُفتَه س، کوله بارِ تَک گُل ِ ما
تو ترانه جا نمیشه، قصه ی تک گُل ِ تنها

گُل ِ من! مَنَم مث ِ تو، کُلّی آزرده و تنهام
در پی ِ کسی میگردم، که بشینه پای حرفهام
سر بزن به این ترانه، بگو تو فکر ِ بهاری
گریه کن تا نُتِ آخر، بگو هیشکیُ نداری

صد دریغ از دِل ِ خونَم، که سوار ِ اسبِ شب بود
توی این رود ِ گِل آلود، یه غریق شِنا بَلَد بود

گُل ِ تو، یکیُ داره، سر رو شونه هاش بذاره
تو فقط با یه تَبَسّم، به چشام بکن اشاره
انتهای شهر ِ چاره، نوشتم رو برگِ پاره
عشقی که با تو نباشه، نه به باره نه به داره

بانو

این حرفِ دلِ یک عاشق بود، که به ترانه تبدیل شد.
(بعد ها فهميدم كه او هيچوقت عاشق نبود!)

بانو

وقتی تو بهتِ خَستِگی، تو یار و یاوَرَم شدی
باور نکردی که خودِ، بانوی باوَرَم شدی
دیگه از اون روز تا حالا، غصّه باهام کار نداره
راس راسی عاشِقِت حالا، جُز تو کَس و کار نداره

بانو بذار تا آخرش، این حِس بمونه موندگار
بانو بذار که قلبِ تو، پیشم بمونه یادگار
یه یادگاری که اَزَش، با دل و جون ترانه شَم
اگه نمیرِسَم بِهِش، دلخوشِ یه افسانه شَم

که وقتِ عاشق پیشگی، شِعرامُ بِسپُرَم به تو
عشقَمُ کادو بگیرم، هدیه بیارم واسه تو
همقدمِ همیشگی، در انتظارم واسه تو
هرچی میخوای بهم بگی، نگو که از پیشم برو

بانو بذار تا آخرش، این حِس بمونه موندگار
بانو بذار که قلبِ تو، پیشم بمونه یادگار
یه یادگاری که اَزَش، با دل و جون ترانه شَم
اگه نمیرسم بِهِش، دلخوشِ یه افسانه شَم

شب های تنهایی

شب هایی که تنها بودی، ماه ُ آوُردَم پیشکِشِت
سِپُردَمِش به اون چِشات، شب ها بودِش مُنتَظِرِت
یه شَب از اون شب های ناب، تو اومدی و ماه نبود
هر جا رُ گشتی ندیدی، جُز تاریکی هیچی نبود
کابوس اومد سُراغ ِ تو، فکر کردی بی وفا شُدَم
رفتم پِی ِ دیگری و، به تو بی اعتنا شُدَم
اما ندونستی که من، عاشق و دلداده بودم
از برق ِ چشمات عزیزم، تو کوچه آواره بودم

چَند شبی از شب ها گُذَشت، نَه ماه بود و ستاره ای
واسَت ترانه ای نبود، به روی کاغذ پاره ای
نبود واسَت تو آسمون، رنگِ خوش ِ رنگین کمون
تو شوق ِعشق ُ ندیدی، نَه رو زمین، نه کَهکِشون

برای گرمی ِ دِلِت، چه شب های سردی بودِش
دوری ِ راهِ من و تو، عذابه و دَرده خودِش
اون شب ها توی کوچه ها، با نور نِوشتَم اِسمِتو
عشقم از اونروز تا حالا، اِسمِته با وجودِ تو

شب هایی که تنها بودی، ماه ُ آوُردَم پیشکِشِت
سِپُردَمِش به اون چِشات، شب ها بودِش مُنتَظِرِت
برای گرمی ِ دِلِت، چه شب های سردی بودِش
دوری ِ راهِ من و تو، عذابه و دَرده خودِش

پاییز 1382

سیویکِ آقا رضا

دوشنبه، سوم ِ نوامبر ِ سال 2003 میلادی بود. حول و حوش ِ ساعت 4:30 بعد از ظهر. از دانشکده برمیگشتم. به تقاطع فینچ و مارکهام رسیده بودم. باران ِ شدیدی گرفته بود. نه چتری به همراه داشتم و نه لباس ِ مناسب ِ باران ِ تصادفی!
هرچند که اگر چتر هم به همراه داشتم استفاده اش نمیکردم. آخر من اینگونه هستم. به بستن چتر ها و قدم زدن در هوای بارانی اعتقادی وافر دارم.

چتر ها را باید بست
زیر ِ باران باید رفت

کم کم به ایستگاه اتوبوس نزدیک میشدم. ناگهان توجه ام به ماشینی جلب شد که در آن طرف ِ خیابان، زانوی غم بقل کرده بود. در جادّه ای که رفت و آمد ِ ماشین ها طبق ِ معمول کم نبود، آن اتوموبیل ظاهرا" از کار افتاده بود. بیشتر که دقّت کردم متوجّه شدم که این اتوموبیل ِ از کار افتاده، هُندا سیویک ِ آقا رضای خودمان بود! ولی آقا رضا کجا بود؟ پس از گذشتِ چند ثانیه او را هم میدیدم که از پشت ِ ماشین ظاهر شد و جَکِ ماشین را بالا زد و شروع به کار کردن شد.

قدم هایم آرام و آرامتر شده بود، و از شنیدن ِ صدای گام هایم بر روی زمینِ بارانی لذّت میبردم. چه صدای قشنگ و آرامبخشی بود! چه باران ِ شدیدی بود! شدیدتر هم میشد! امّا آقا رضا مشغول ِ کار بود و به هیچ چیز توجّه نمیکرد. یکی از صفات بسیارِ خوب ِ او به عنوان ِ یک مکانیک همین بود. باران ِ شدید هم موفق به متوقف کردن ِ کار او نبود! دلم میگفت که بروم و کمکش کنم و عقلم میگفت که او خود یک مکانیک ِ همه فن حریف است و احتیاجی به کمکِ من ندارد. میدانستم که اگر او مرا با لباس های نا مناسب برای آن هوای بارانی میدید، قطعا" نگرانی اش دو برابر میشد و مطمئنا" زحمتِ رساندن ِ من به خانه را هم بر دوش میکشید.

به ایستگاه ِ اتوبوس رسیده بودم و آنقدر محو ِ تماشای ِ آن صحنه ی غم انگیز بودم تا که خود را پشت ِ یکی از پنجره های اتوبوس یافتم. مشغول ِ تماشا! آقا رضا دورتر و دورتر میشد. بعد از آن ماجرا، در من خفقانی بوجود آمد که پس از رسیدن ِ به خانه، خود را با نوشتن بر کاغذ پاره هایم مشغول کردم.

جادّهء غم، سیویکِ آقا رضا، غمزَده بود، حال و روزِش افتضاح
جفت چشاشُ دیدم شده پریشون، من بودم اون گوشهء جادّه پِنهون

نمیخواستم اون ُ پاییز ببینم، تو این جادّهء خیس لبریز ببینم
ولی چشما گُناهی ندارن که، دِلای پاک نمیتونن ببینن

اونُ اینجوری هیچوقتی ندیدم، تا باش مینشِستَم از عشق میشِنیدم
یِهُو جا خوردم امّا تا که دیدم، همون روز به همه غم هام رسیدم

بخون شعرِ منُ که عاشقونه س، میخوام از دردِ یه راز بنِویسَم
ترانه واسه من فقط بهونَه س، که از غصه و غم باز بِنِویسَم

حدیثِ من یه آهِ خیلی سَرده! که داخِلِش یه صندوقچهء دَرده
کلیدش رُ بچرخون تا ببینی، پیامَم از شِکَستَن ِ یه مَرده

یه شخصی که تو غربت با هزار زور، داره خرجی میده، پول میکُنه جور
چشای ِ من فقط مَحو ِ یه صَحنَه س، یه جایی که همینجاس! نه جای ِ دور

تولّد ِ ترانه

زمستان شُد. فصل ِ یخبندان ِ سرزمین ِ دُوّمَم.
پاییز همیشه برایم زیبا بوده. پاییز فصل ِ مورد ِ علاقهء من است. پاییز خودِ مَنَم!
با آن برگ های ریخته. با آن باران ها و آن نسیم های خُنک! پاییز مَنَم!
اینک که زمستان شُده نمیدانم... ترانه ای ندارم!

اکنون، پس از مُدّتی به دفتر ِ شعرهایم، ترانه ای دیگر می افزایم.
چهار مصرع ِ زیر را مینویسم و خلق ِ ترانه را همچنان مقدّس میدانم.

فصل ِ پاییزی ِ من
فصل ِ شور و غَزَل بود
تَوَلّد ِ ترانه
شیرین تر از عسل بود

بی ترانه

به سَرَم زده دوباره، بشکنم سکوتِ تنگُ
بسازم از گُل ِ باغچه، یه ترانه ی قشنگُ

شعری از من که همیشه، برونه غرور ِ سنگ و
مثل فرهاد و یه تیشه، توی این جبهه ی جنگ و

توی این زمونه ای که، همه مرثیه نویسَن
دِلِشون خوشه به اینکه، دو تا خط شعر مینِویسَن

اون ترانه خیلی وقته، تو سَرَم جوونه کرده
نمیاد رو کاغذ امّا، وقتشُ بهوونه کرده

قول داده یه روز بیادش، مثِ شعرهایی که ساختم
دستِ من پینه نبسته، چون ترانه ای نبافتم

میدونم یه روز میادِش، اون ترانه ی هزار رنگ
شیشه ی پنجره هاتون، میخوره با سنگِ من سنگ
تا شما برای بارون، اشک بریزین، بی بهونه
هیشکی قدر ِ حالتونُ، بی ترانه نمیدونه

ابری نباش

(به رضا میرفخرایی)

اگه میخوای که زندگی، نگیره رنگِ کُهنِگی
دلت به شفافی ِ آب، باشه، به رنگِ سادگی
اگه میخوای که اون چشات، نشون نده غم ِ نگات
وقتی که آواز میخونی، نشکنم از غم ِ صدات

ابری نباش که آدما، به غمِ تو شک بکنن
بذار که ابرای سیاه، گریه هاتُ حک بکنن
شاید بشه دل ِ اونا، رنگی بگیره از خدا
قلبِ غریبِ عاشقا، از غصّه ها بشه جدا

خدای ما سپیدی و، خوبیِ ما رُ دوس داره
تا که ترانه با تو ِ، کی زخم ِ سینه سوز داره؟
با من بگو، ابر ِ سپید، درد ِ دِلِت بهانه شد
غم ِ دل و نگاهِ تو، بانیِ این ترانه شد

ابری نباش که آدما، به غمِ تو شک بکنن
بذار که ابرای سیاه، گریه هاتُ حک بکنن
شاید بشه دل ِ اونا، رنگی بگیره از خدا
قلبِ غریبِ عاشقا، از غصّه ها بشه جدا

حرفِ تازه

ای تو خالق ِ ترانه، رفتی و ترانه گُم شد
رفتی و با رفتن ِ تو، شعر ِ عاشقانه گُم شد
واژه هامو پس آوردی، گفتی دیگه شعر نمیخوام
بعدِ اون روزی که رفتی، عمریه تنهای تنهام
گفتی واژه های نابت، دیگه کهنه شدن انگار
بخون این ترانه ها رُ، حرفِ تازه دارم اینبار
حرفِ تازه ی من اینه، که تو رو باور ندارم
عشق ِ تو هر چی که بوده، دیگه من در سر ندارم
کی میاد تا سر کوچه، با دِل ِ سَردِت بمونه؟
شعر ِ من عمریه پوچه! عُمر ِ عشق چه بی دَوومِه

این روزا تو خونهء دل، یکی تنها مونده غافِل
که از اون خاطره هامون، هیچی نَسپُرده به خاطر
امّا توی خونهء دل، دیگه نیس خیال ِ باطل
که نشد برای ِ موندن، جز غریبی چیزی حاصل

یادمه سر رو کتاب ِ، لیلی و مجنون میگذاشتم
تا که شاید باورت شه، زندگیمُ با تو داشتم
اما تو بی اعتنایی، از مَن ِ بی تو شکسته
واسه یارِ نیمه راهی، کی به انتظار نشسته؟
عمریه بی اعتمادی، به دِل ِ من، تکیه گاهِت
کاش میگفتی جز دِل ِ من، کی میاد دیگه سُراغِت؟

حرفِ تازه ی من اینه، که تو رو باور ندارم
عشق ِ تو هر چی که بوده، دیگه من در سر ندارم
کی میاد تا سر کوچه، با دِل ِ سَردِت بمونه؟
شعر ِ من عمریه پوچه! عُمر ِ عشق چه بی دَوومِه

غربت

تو غربتم، چه تنها
نشی تو مثل ِ مَنها
نشی اسیرِ دستِ
بی رحمیا و غم ها

نه دوست و آشِنایی
که دردمو بدونه
نه عشق ِ موندگاری
که تا ابَد بمونه

حتا پرنده ها که
بی دون و آب و لونَن
قدر ِ هَمُ همیشه
تو زندگی میدونن

تو غربتم، چه تنها
نشی تو مثل ِ مَنها
نشی اسیرِ دستِ
بی رحمیا و غم ها

اینجا دل ِ آدما
یخ شده، از سنگ شده
برای اون قدیما
دل ِ همه تنگ شده

بگو چه فایده داره
قلبِ همُ شکستن؟
برای زنده موندن
به واژه دل نَبَستن؟

تو غربتم، چه تنها
نشی تو مثل ِ مَنها
نشی اسیرِ دستِ
بی رحمیا و غم ها

مادربزرگ 2

باز واسهء مادربزرگ، تنگه دلم، تنگه دلم
تحمّلم سر اومده، فِک نکن از سنگه دلم

میخوام به یادِ اون عزیز، پلکامُ رو هم بذارم
تا لحظهء دیدن ِ اون، دردُ بی مَرهَم بذارم

مادر، خدا عمرش بده، افسانه گوی ِ راستیه
اگه یه همزبون میخوای، همونی که میخواستیه

مادربزرگ، تو رُ خدا ، یه بار دیگه قصه بگو
واسه دلتنگی ِ دلم، قصّهء آهسته بگو

تو عاشقای بی ریاء، اونی که سَرفرازه باش
مادربزرگ، تو راوی ِ، حکایت های تازه باش

خاطرخواه

خاطرخواهِ دیروز ِ من، یه سَر زَدِ به روز ِ من
میخواد که جا خوش بکنه، آفَتِ حال و روز ِ من

آهای، آهای خاطرخواه جون، دلم خاطرخواه نمیخواد
سرگرمی ِ دیروزشُ، برای فردا نمیخواد

بسّه! گذشته ها گذشت! دِلَم دیگه مال ِ تو نیس
اگه نمیفهمی بدون، که قلبِ من جای تو نیس

آهای، آهای خاطرخواه جون، بذار مال ِ خودم باشم
بگذار مثِ گذشته هام، اونقده کودن نباشم

بمون، خُمارمن بمون، ابر بهار من بمون
ولی عاشق پیشِگیُ، دلیل ِ موندَنِت نَدون

که من خودم آخَر ِ هَر، پلیدی و ریاء شدم
باز اومدی سُراغ ِ من، من چرا بی ریاء شدم؟

داری میشی عاشق پیشه! اما نه جونم، نمیشه
فرشتهء دلم داره، از دیدنت خسته میشه
ترانه:حسام حسامیان
خواننده:ماندانا
آهنگسازی و تنظیم: فواد نراقی

توی شعرم یه فرشته صورتش رُ میپوشونه

باورش یه کمی سخته، هیزی ِ چشم ِ زمونه
توی شعرم یه فرشته، صورتش رُ میپوشونه

باورش کن! باورش کن! دنیای پر از هَوَس رُ
باورش کن تا ببینی، قافِ قفل ِ این قَفس رُ

تویی که فقط به ظاهر، طعم ِ لحظه های عشقی
توی برگای کتابم، از خودت خیلی نوشتی

میدونم داری میسوزی، که چه خانوم و نجیبه
گرچه تو کرهء خاکی، مرد ِ زاهد بی نصیبه

به خدا برای قلبم، نیستی تو مثلِ فرشته
میمونم به انتظار ِ، اون که ساکِن ِ بهشته

نشون به اون نشون

اگه نگم کم میارم، اگه بگم کم میمونه
روي لباي خُشك ِ من، یه حرفی مُبهَم میمونه

نگام بکن که من همین، برق ِ نگاتُ دوس دارم
نگاهِ تو یه مُعجزَه س! پُر از کلام و موعِظَه س

لبخند بزن برای من، که خنده هاتُ دوس دارم
خندهء تو یه درمونه! اگه میخندم از اونه

شِکوِه نمیکنم که تو، داری نگاهم میکنی
به این نظاره قانِعَم، که ترکِ آهَم میکنی

خیال نکن با خنده هات، فِک میکنم دیوونه ای
اگر که پژمرده دلم، تو صد سبد جوونه ای

نشون به اون نشون که من سرودنم
زاده شده برای با تو بودنم
نشون به اون نشون که بیت افزودنم
یه راهیه برای دل ربودنم

اسیر ِ چشم ِ تو شدم، بدون ِ رنگی از هَوَس
با تو پرندهء دلم، پَر میکشه از تو قفس
دوستت دارم شُد واسه ما، بازی ِ ناب ِ زندگی
مذهب و دین ِ ما شده، ایثار و عشق و سادگی
آخر ِ قصه س، هِجرَتِ ترانهء دلمردگی
یه عمری حَبس ِ نَفَس و نَفَس کشیدَن با یکی

نشون به اون نشون که من سرودنم
زاده شده برای با تو بودنم
نشون به اون نشون که بیت افزودنم
یه راهیه برای دل ربودنم

یادِ بهار

( به یغما گلرویی)

سرما فراموشم شده، یادِ بهار مونده دلم
چَنگِ دلم بی دلهره، رو سیم ِ ساز مونده، یه دَم

صادقتر از شعرای تو، تُو خواب و رؤیا ندیدم
با شبِ واژه های تو، به صبح ِ فردا رسیدم

ساده تر از زبانِ تو، برای فردا دیگه نیست
شیرینتر از بیانِ تو، تُوی کتابا دیگه نیست

اینگوشه هم سرو و سمن، تو سرما سردشون شده
از غصّه چیزی نمیگن، بی حرفی حرفشون شده

امّا ترانه های تو، همیشه با من میمونن
هر شب فرشته ها برام، از شعرهای تو میخونن

تو سردی ِ زمستونا، رو ساز ِ دل چنگ میزنم
چند مصرَع ِ نا خونده رُ، از تو من آهنگ میزنم

"وقتی که قلب عاشقا، به سیم ِ آخر میزنه
کبوتر ِ صدای ِ من، به آسمون پَر میزنه

آسمونم مثل ِ یه عکس، جا نمیگیره توی قاب
وقتی که بارون بزنه، تموم میشه عمر ِ حباب"

سرما فراموشم شده، یادِ بهار مونده دلم
چَنگِ دلم بی دلهره، رو سیم ِ ساز مونده، یه دَم

با شما عزيزان

دوستان عزيز لطفا اگر از رنگِ قلم ِ من خوشتان نمی آید، خواهشا" بدون ِ هیچ رو در بایستی و تعارفي به من اطلاع دهید. اشکالاتم را به من گوشزد کنید
تا که در آینده ای نزدیک، با مجموعه های دیگرم که برایم سرآغازی نوین خواهد بود، قادر به بر طرف کردن ِ آن ها باشم و مانند ِ همیشه
جواب گوی ِ محبتتان! قلم ِ من همیشه نوک تیز و پَُررنگ بوده است و هدفم فرو آوردنش در چشمان ِ آنانی است که ترانه سرایی را
به بازی گرفته اند و هر روز با افاده های تازه، به فرهنگمان لطمه میزنند. آنهایی که باعثِ برشکست شدن ِ یک اثر ِ موسیقیایی میشوند! قابل ِ توجهِ خوانندگانی که در انتخابِ ترانه مرتکب اشتباه میشوند! در حقیقت، همانگونه که یک آهنگ نیاز به جذاب بودن دارد، یک ترانه نیز میتواند آهنگی بسیار ساده را با معانی و زینتِِ واژه ها، پر محتوا کند. مانندِ آثار ِ استاتیدِ موسیقی ِ معاصر، سیاوش قمیشی و کوروش یغمائی

Poet is to be heard! شاعر كيست؟

who is a poet? Poet is to be heard! شاعر كيست؟
برخی از شُعَرا، شاعر به دنیا می آیند! و برخی دیگر، از سنین بالایی
شروع ِ به نوشتن میکنند. دستهء اول، شعرهایشان را مدیون ِ احساساتشان هستند. این بسیار زیبا است، ولی متأسفانه هر آن امکان تغییرِ احساساتشان را باید انتظار داشت. شعرهایی سروده میشود که با سروده های پیشینشان تناقض بسيار پیدا میکند. سپس، نامشان روز به روز کمرنگتر میشود. دستهء دوم، به دلیل ِ مطالعهء بسیارشان در زمینهء دستورالعمل پارسی و شعر ِ ایران زمین، موفقیتشان را مدیون ِ دانشی هستند که با مطالعه به دست آورده اند. چرا که آن ها بسیار خوب میدانستند که ترانه سرایان وشُعَرای گذشته چه گفته اند.
از همه مهمتر، آن ها ناگفته ها را میدانند. و راوی ِ همین ناگفته ها میشوند و آنها را پوشش میدهند.

شاعران را به دو دسته تقسیم بندی کردم. اینک، نتیجه گیری ِ مختصری که از این دو دسته میتوانم داشته باشم این میباشد که هر دو دسته میتوانند با عطیهء خود به پیشبُردِ شعر و ترانهء این کرهء خاکی کمک رسانی کنند و به شیوهء خود، شعرهاشان را به آسمان ها برسانند. و نیز بالعکس!

part two

در مجموعهء شعرهای پاییزم، اگر به خاطر داشته باشید تغییر ِ ریتم در پایان ِ ترانهء سیر تا پیاز سلیقهء موسیقیایی ِ من را نمایان میکرد. گرچه میدانم این سلیقه، برای خیلی ها ناپسندانه است.

یه روز بارون میباره و
یخ میشه رو زمین ِ لیز
کور بشه اون چشمای هیز!
کاشکی به نُدرَت بشی خیس!

تو بارون تو میرقصی، که نیازه
واسه دلم که دل به تو میبازه
میدونم که میدونی فرق ِ چشمام
با اون چشمای هیز، سیر تا پیازه!


مهمترین نکته در یک شعر، درون و معنی آن است. متأسفانه، در دوره و زمانه ای که ما در آن زندگی
میکنیم، با توجّه به مخمصهء حاکم بر ترانه سرایان و نوازندگان ِ موسیقی ِ پاپ، که هیچگونه شباهتی هم با موسیقی ِ پاپ ندارد،
باید منتظر ِ ترانه های به ظاهر زیبا نیز باشیم که محتوای پوچی دارند. به نظر ِ من، حتی انتخابِ بهترین واژه ها در کنار ِ هم نیز
نمیتواند جلوهء زیبایی به شعر و ترانه ببخشد.

توجيه نامه- يه خورده حرف ِ نگفته- part one

هر چه از مدّتِ فعالیتم در زمینهء ترانه بیشتر سپری میشود، دلبستگی ِ بیشتری به این کار پیدا میکنم. چه مسرورم! ای کاش میتوانستم که دکلمهء شعرهایم را به همهء عزیزان ارسال کنم، تا که ثابت کنم که این شعرها مشکلی
از نظر ِ وزن ندارند. ولیکن متأسفانه برخی از عزیزان زود قضاوت میکنند. ترانه وقتی ترانه نامیده میشود که اشکال ِ لفظی و آوائی
نداشته باشد. از این رو، به نظر ِ من، یک ترانه سرای حرفه ای میداند که واژه های می دانم و می آیم، در آخر ِ مصرع
-های پیاپی ترکیبِ بدی در قانون ِ ترانه ایجاد نمیکنند. و این استنباطِ غلطی است اگر بگوییم که خدشه ای در ترانه ایجاد
شده است. شاید این برای خواننده گان یک سئوال باشد که چرا در گوشه ای از ترانه ها، قافیه ها موزون نیستند. البته این مورد
در ترانه های من بسیار نادر است. ولی به طور ِ کُل، ای کاش زود قضاوت نمیکردیم! ای کاش بیشتر میخواندیم!
و ای کاش هزاران ای کاش ِ دیگر! ای دوستان، در ترکیبِ ترانه هایم از یک موضوع ِ دیگر نیز چشم پوشی کرده ام
و آن این است که همین واژه ها در مقاطع ِ لازم میبایست قانون ِ بیهودهء قافیه چینی را پایمال کنند تا که معنی ِ خود را به نحو ِ
شفافتری به خواننده انتقال دهند. البته نه به گونه ای که رنگِ ترانه تغییر پیدا کند و همرنگِ کارهای بازاریِ ِ
امروزه شود. ترانه سرای موفقی که شیوهء بی قافیِگی را در ترانه هایش پیاده میکند، بانو ژاکلین است که احساسش را بسیار میپسندم
و کارهایش را تحسین میکنم..

ترانه ی غرور

(شعر های باطل)

خوب میدونم که میدونی
ترانه هام وزن نداره
واسه غرور ِدلِ تو
دریچه ی بَزم نداره

پس تو که میفهمی بدون
واسه دل ِ خودم میگم
شاید که باورت بشه
تو زندگی چی کشیدم

مغرور اگه باشه دِلِت
دچار یک نفرت میشی
شعر منُ تا میخونی
سنگ باشی خاکِستر میشی

شاید سُراغ ِ من نیای
گوش بده به حرفِ دلت
اگه غُرورت بشکنه
بازَم میام به مَنزِلِت

شعرهای باطل ندارم
که وقتتونُ بگیرم
واسه یه جُرعه معرفت
با یه ترانه میمیرم

تا شعر من باطل نشه
میخوام که از اینجا برم
فردا که برگشتم بگو
غروری نیست توی دلم

(سومین شعر پاییزی)
1382

ندا


وقتی تو رو نداشتمِت

عاشقی یک جُک شده بود

اومدی و شناختمِت

دلم پُر از شوک شده بود


شوکی که تا حالا ازش

هزار تا خاطره دارم

توئی که با وجود تو

میخندم و غم ندارم


ندا، ندا، خاتون خوب ِ خونه
بی تو میترسم که نفس نمونه
ندا، ندا، تو سختی ِ زمونه
خدای ما همیشه مهربونه



بدون ِ راز ِ چشم ِ تو
چقده آس و پاس بودم
وقتی شدم عاشق ِ تو
از همه بی نیاز بودم


حالا که اومدی شَبام

از رنگ شب قشنگتره

بانوی خوب زندگیم

زندگی با تو بهتره


ندا، ندا، خاتون خوب ِ خونه
بی تو میترسم که نفس نمونه
ندا، ندا، تو سختی ِ زمونه
خدای ما همیشه مهربونه
حسام حسامیان

سیر تا پیاز

قابل توجه اساتيد منتقد

(اين ترانه از لحاظ موسيقيايي داراي دو ريتم ميباشد. بدين جهت چهار مصرع آخر با وزني متفاوت نوشته شده و همخوان با مصرع هاي قبلي نيستند. لطفا" اين نكته را به حساب نادانی سراینده نگذاريد.)

گفتی به ستاره بنگرم
به ابر بهاره بنگرم
به قطره های بارون و
شوق ِ دوباره بنگرم

بی تو ستاره ای نبود
ابر بهاره ای نبود
اشکی نریخت از آسمون
شوق ِدوباره ای نبود

یه روز بارون میباره باز
یخ میشه رو زمین ِلیز
کور بشه اون چشم های هیز
کاشکی به نُدرت بشی خیس

تو بارون رقص تو چه جون گدازه
واسه من که دِلم صد دل میبازه
میدونم که میدونی فرق چشمهام
با اون چشم های هیز سیر تا پیازه

وسوسه

حرف های خوب تموم شد و
ترانه هام حرومه
بانوی پاییزی من
نفهمیدم کدومه

زمین ِ من بی آسِمون
بی ریتم و بی آهَنگ شُده
تو رفتی و عاطفه رفت
قلبِ مَنَم از سَنگ شُده

دلُ دِق دادی و رفتی
من مسافرم واسه مرگ
شاخه های خُشکِ عِشقِت
نداره بدون ِ من برگ

من و برگ های بی آزار
راهی ِ بادِ خَزونیم
تشنه ی یه عشق ِ پاکیم
اما هرگز نمیمونیم

تو بگو چه فایده داره
وقت خوندن و جُدایی
کاشکی هرگز تو نبودی
صد دریغ از آشنایی

تو میگفتی مثل ِ تو هیشکی خاطر خواه نمیشه
مثل تو هیشکی واسم عشق و پناهگاه نمیشه
اما حالا بی توام، جا مونده با صد تا سئوال
عشق ِ تو مُرد و دیگه قلبِ تو پیدا نمیشه

میتونم تو راهِ عشق دل رُ به زحمت ببرم
یا به جاش وسوسه هامُ به یه قیمت بخرم
اما دوست دارم تو هیچوقت نذاری سر به سرم
دوس دارم شبُ با لمسِ دستای تو بگذرم

صاحِبِ فال

سر راه رو پُل نوشتم یاسمین
روی برگِ گل نوشتم یاسمین
رو تن خورشید و ماه و کهکشون
من نشونی از تو دیدَم، یاسمین

اسم تو ترانه وار نوشته شد
شعر من دیوونه ی اسم ِ تو شد
به ترانه حسرتم شد که چرا
شعر من هم تشنه ی عشق ِتو شد

یاسمین گل پیش تو یه خار میشه
شاغل از عشق ِ تو چه بیکار میشه
اسیرِ هق هقِ مَرد آزار میشه
عاشقت به خونِ دل بیمار میشه

بی تو ای تسکینِ غصّه های من
لحظه ها به انتظارت سال میشه
با خُلوص ِ دِل نیّت کردم، بگو
چی نصیبِ صاحِبِ این فال میشه؟

خاطرهء غمناکِ سبز

توی این خاطرهء غمناکِ سبز
که با تو بودنُ یادم میاره
توی این گهواره ی دیروز ِ ما
دستِ من دستِ تو رو کم میاره

روی این صندلی ما نشسته بودیم، من و تو
تو به من زُل زده بودی، مَن ِ بی خَبَر به تو
تو ازم قول میگرفتی که همیشه بمونم
من همیشه دل میدادم به دل ِ تنهای تو

توی این خاطرهء غمناکِ سبز
یه روزی با یه فرشته من میام
تا بگم کی هستم، از کجا میام
که بگم از زندگی من چی میخوام

رفتن ِ تو باورم شُد تا که برگشتی دوباره
تو نجُستی غیرِ عشقم توی شبهات یه ستاره
اما ایندفعه دل ِ من تو رُ تنها جا میگذاره
آخرین مِصرَع ِ این شعر، واسم اول ِ بهاره

مسافر

ای مسافر !
عمر باقیمونده، نیمه ی پُر ِ گیلاسه !
نیمه ی خالی رو نیگا نکنین چون بر نمیگرده دیگه.
همین الان بعد از خوندن این ترانه، لحظه اییه که باید
دوباره شروع کنین. بگذارین که شیطون از فضای
روحانی قلبتون خارج شه که دیگه واستون غم
نیاره. بگذار این اتفاق بیفته. همین امروز. فردا دیره !

مسافر
(بر اساس و به تأکید منظور ترانه ی مسافر مریم حیدر زاده)

تو روزهای پاییزی
ریخته برگ درختها
یه حس ِ خوبی میگه
بلنده روز و بَختها

یه چیزی داره میگه
اقبالمون بلنده
خندیدمُ بِهِم گفت
این که نداره خنده

میگه که این درختِ
خوش بَرگِ باغ ِ سَبزه
تو فصل ِ ریزش ِ بَرگ
جون نمیده به لرزه

از یاد نبر گل ِ من
همیشه اینجوری نیس
همیشه شهر ِ قصه
راهِش به این دوری نیس

نیمه ی خالی ِ جام
پر از چرا و زیراس
غُصه نخور مسافر
نیمه ی پُر چه زیباس

یادِت نره که هستی
عمر ِ تو پُر زِ جُرعه س
پای غما رو بشکن
به مرثیه بگو بَس

قصه ی طغرُل و طناز

قصه ی طُغرُل و طناز
بُغض ِ بی تردیدِ آواز
رستگارای بهشت هم
دواشون چَنگه روی ساز

قصه ی طُغرُل و طناز
مثل قصه ی من و توست
فقط این گلایه ها و
کینه رو باید زِ دِل شُست

قصه ی طُغرُل و طناز
مثل قصه ی زمین نیست
اگه عاشق پیشه باشی
واسه ما عاشقترین نیست

یک طرف طُغرُله و یک طرف هم طنّازه
قصه مثل بغض ِ بی تردیدِ یک آوازه
قلب تو با این ترانه در پیِ پروازه
واسه یک شروع ِ نو در به دل ِ من بازه

تا به غروبِ آخر

ای همه لحظه ی باور، لایق ِ اوّل و آخر
شدم از واژه شناور، گریه ام را در نیاور
ای بهار ِ دل شکسته، گل منتظر نشسته
منم و بی تو سرودن، بی تو بودن دیگه بسّه
به یاد ِ شام ِ آخر، بانوی بُرج ِ باور
عشقت نمیره از سر، مهتابی ِ منوّر
با سبزی ِ صِنوبَر، میروئی ام تو از سر
عشق منُ کن از بر، تا به غروبِ آخر
اگه تو از مهربونیت، واسه من خونه میسازی
اگه به دیوونگی هام، قلبتُ بازهم میبازی
اگه تو مکتب ِ مجنون، واسه تو نمره ی بیستم
گِل میشم، میرم زیرِ خاک، تا بدونی هیچی نیستم
تو میگفتی توی دنیا، پای عشق من میمونی
اگه من بازیچه باشم، حس نفستُ میرونی
گریه ام را در نیاور، پاک و بی آلایش ِ من
تازهء تکرار دیگر، بانی ِ بخشایش ِ من
به یاد ِ شام ِ آخر، بانوی برج ِ باور
عشقت نمیره از سر، مهتابی ِ منوّر
با سبزی ِ صِنوبَر، میروئی ام تو از سر
عشق منُ کن از بر، تا به غروبِ آخر

درد بی درمون


دلم یه هَمزَبون میخواد
یه یارِ مهربون میخواد
غصه دارم اما دِلت
یه دردِ بی دَرمون میخواد

چرا میخواد؟ نمیدونم
بی درمونه، نمیتونم
کاش تو خیالم همیشه
کنار ِ یارَم بمونم

تو نا علاج نبودی و
بی بی ِ خاج نبودی
سهم دل ِ من بودی و
اهل حراج نبودی

اما حالا منتظری تا که بیاد از اون دور
شهزاده ای که تو دِلِش نداره سهمی از نور
عزیزِ من، دلم برات بدجوری میزنه شور
ای خوبِ من،فقط نگذار شمعِ دلت بِشِه کور

بُروز عشق

جمله از این کوتاه تر نمیشود
آخر از این ساده تر نیست

بگو
بگو که نشاید جسارت گفتنش
همانند سلامی خشک و خالی ست

بگو
بگو که گفتنش خوشرنگ
همانند گل ِ نقش بسته بر قالی ست
بُروز عشق سخت است
لیک پایانش به خوشحالی ست

دوستت دارم

عهد

پاییز برام پُر از تو بود
سرشار ِ بوسه و غزل
فصل خزون عشق تو بود
دقیقه های بی هَدَر

برگ ریخته ی درختا
زیر پاها له شد و ما
دِلخوش از بودن ِ با هم
گوش نمیدادیم به بَرگا

گوش نمیدادیم چرا که
تنها بودن رو ندیدیم
اونی که تنهاس میدونه
چرا چیزی نشِنیدیم

با خودم یه عهدی بستم
که سَفَر بی تو نَرَم
دستتُ بوسه زَدَم
دس کشیدی رو سَرَم

من و تو عُمریه با پرنده پرواز میکُنیم
من و تو روزمونُ با بوسه آغاز میکُنیم
من و تو دِل به دِل ِ غمگینِ غمها نمیدیم
توی شب های سیاه ترانه آواز میکُنیم

یه روز ِ پاییزی

یه روز ِپاییزی ِ خوب
که هوا حال بد نداشت
طناز تو راه مدرسه
دیر میرسید هم فرق نداشت

قرار بودش سَرِ کِلاس
دیر بره، غیبت بکنه
دقیقه های فرصتُ
صَرف ِ فراغت بکنه

یه خرده از بار غم هاش
برداره، کمتر بکنه
خودشُ از دست زمون
یه ذرّه راحت بکنه

ده دیقه حرمت سکوت
ده دیقه لحظه ی سفر
تا که خیال آسوده شه
از این زمون ِ در به در

اون بود و چند دیقه سفر
از فردا ما چه بی خبر
من بودم و آغوش اون
فردا طلا شد یا بَدَل؟

خاطره های زندگی
کلّی واسم حرمت داره
آخه همش یه تجربه س
عشقُ بیادم میاره

عشق به همین قشنگه که
طلا بگه که بَدَله
هرکی میگه عاشق شده
تو درس عاشقی رَده

ده دیقه اون، ده دیقه من
ده دیقه دوری از کلاس
آغوش ِ اون، بوسه ی من
بروز ِ عشق چه بی صِداس

اگر چه اون برای من
نموند و رفت با دیگری
اما همین ترانه رو
به صد هزار بیت میخری

چرا که از عشق گفتم و
از حرمت دقیقه ها
نفرین به حس ِ بی کسی
لعنت به درد ِ بی صِدا

مهربونی

میگویند: فقط خوبی ست که میماند و مهربانی ها...

آه ای زَمونه شاکی ام
عاجزم و بی حوصله
از اینکه قهرِه با دِلم
از اینکه سَخته فاصله

کاش میومد تا که دلم
بار ِ غَمِش کمتر بِشِه
یا که میشُد این خسته تن
از عاشقی راحَت بِشِه

یه روز بِهِش زَنگ میزنم
رو سیم ِ ساز چَنگ میزنم
از عاشقی بَراش میگم
عشقُ با آهنگ میزنم

مدیون ِ عشق ِ پاکش و
نامه های پنهونی ام
به یه تبسّم راضی و
فدای مهربونی ام

قربون اون که با دِلِش
از مرثیه فراری ام
باهاش به فردا میرسم
حال و هوای یاری ام

پرسپولیس

خون ِ من سُرخه مِث ِ رَنگ ِ بُلوز ِ پرسپولیس
گاهی وقتا پیش میاد که خواب ِ پَروین میبینم
تو قلبِ شیرینِ یه خواب میشم یه مرد فوتبالیست
خودمُ با پرسپولیسا تو تمرین میبینم

گاهی وقتا توی ِ خواب گل میزَنَم
تو زَمین ِ فوتبال ِ اقاقیا
با یه گل اون ها رو عاشِق میکنم
فارغ از دروغ و نیرنگ و ریا

خوشی ها از بَر ِ مَن غافل شُدند
ولی این دوره فقط یه خاطره س
دوره ی جوونی و فِکر و غُرور
دِل ِ پُر خیال ِ مَن پُر از گِله س

آینه ی شِکستِه ی اتاق ِ مَن
هدیه ی شِکستن ِ غرورمه
دست بَخیه خورده ی من به خدا
ساقی ِ این دِل ِ سوت و کورَمه

خون ِ من سُرخه مِثِ رنگ بُلوزِ پرسپولیس
دل من تیره ولی، هَمرَنگِ شبهای سیاه
ای گل ِ اقاقی هیچکس مث عاشق تو نیست
ساعتِ عشق که شُدِش بدونِ فکر پیشم بيا

دوستی های بی هَدَف

یه دریای خُشکیده و بی صَدَفه
دریای اون دوستیای بی هَدَفه

یه سبزه زار، بدون ِ کاه و عَلَفه
با دوستیای بی هدف چه هَمکفه

دوستی ِ ما سرد مِث ِ برف بود
چاکرتم، نوکرتم حَرف بود
بین ِ رفیق های قدیم فرق بود
فک نکنم زبونشون چرب بود

اما حالا حکایَت ِ دوستی خاله خِرسه س
برای اون ساده دِلا مثال صد تا قصه س

سبزه ی پاتوقای ما هَرزه
دوستی ما همش لَب ِ مَرزه

تُخم کوثر

تخم کوثر کاشتم
روز ِ برتر داشتم

محبّت کردم
و محبّت دیدم
عاشق شدم
و عشق ورزیدم

تُخم کوثر کاشتم
روز ِ برتر داشتم

امروز فردای دیروزم
فردا، فردای امروزم

در دمادم دمیدم
آتش عشق را دیدم
از کِشت ِ تخم کوثر
به بوسه ها رسیدم

محبّت کردم
و محبّت دیدم
عاشق شدم و
عشق ورزیدم

مدعیان عاشقی

سبد سبد ترانه، اشعار عاشقانه
عاشق دگر کجا بود، در ظلمت زمانه

مدّعیان عاشقی در وادی بهانه اند
اسیر این خفت مشو که عاشقان شبانه اند

مدّعیانِ عاشقی دَم از جدایی میزند
شب زنده دارِ حَق ولی حرفِ خدایی میزند

دلدادگی چون نعمتی ست، عاشق تو انکارش مَکُن
صوفی، تو گر دل میدهی این راز آشکارش مَکُن
سبد سبد ترانه، اشعار عاشقانه
عاشق دگر کجا بود، در ظلمت زمانه

شبای بی ستاره

تو شبای بی ستاره
میرم اونجا که ستاره
توی انبوهِ نگاهت
جایی کم از من نداره

وقتی از عشق در خُروشم
رخت ِعاشق نمی پوشم
میدونم دیوار دوریت
سنگینی داره رو دوشم

تا که چشم رو هم میگذارم
یاد تو بهونه میشه
با همین حس غم ندارم
دل ِمن دیوونه میشه

وقتی ثابت میکنم دلداده و مجنونم
دستاتُ حِس میکنم که میذاری رو شونه م
با تو از ایثار و عشق، از اوج دل میخونم
با تو خوشحالم عزیز بی تو چقد حیرونم

دستای گرم ِ تو رو حِس میکنم رو شونه هام
بوسه های داغ ِ تو میشینه روی گونه هام
تا بخوام دِلم رو به امواجِ دریا بزنم
میرسم آخرِ قصه به من و بهونه هام

اسیر

اسیرم و اسیرم
اسیر روی ماهِت
در بهشتُ وا کن
با خُرَّم ِ نگاهت

روشن ِ چشمهای تو
خوابُ ازم میگیره
تو عُمق ِ ظُلمَت ِشب
نگاه ِ من اسیره

غرور من یه عالَمَس
وقتی تو هستی پیشَم
بدون تو یه لحظه هم
حتا آروم نمیشم

سکوت سرمستی ِ من
نقش ِ گل ِ اطلَسیه
وقتی تو از پیشم میری
درد ِ من از بی کسیه

بی کسی هم بد دردیه
توی غبار جادّه ها
اسیرِ بی کسیم نکُن
شاکی ام از پیاده ها

سیاه مشق اکسیر

دیدی چشمِمون زدند و عشق ما سایه شد؟
دیدی آخر عاقبت حَقّ ِ ماها ضایع شد؟
چرا حرف از من و تو به سادگی
آلَتِ دست در و همسایه شد؟

چشم و همچشمی همیشه
واسه ماها بیخ ریشِه
یکی از جلو میکوبه
یکی از بقل با تیشه

اما اینجوری نمیشه
تو نگذار بشکنه شیشه
میخوام از همپایی تو
قصه مون بشه کلیشه

واسه عاشقی دیر نیست
عاشقی هرگز پیر نیست
به جز منو تو هیشکی
لایق ِ اکسیر نیست

من میخوام از پا بیُفتم تا که دل سایه نشه
من میخوام بمیرم و حق ماها ضایع نشه
تو بخواه تا جون بِدَم به اون نِگاهای قشنگ
تا کسی آواره ء چشمی که خُماره نشه

بگو دوستت دارم

این ترانهء بسیار قدیمی ام پر مخاطب ترین ترانهء سایت شعر نوست که جای خوشحالی و امّید داره.
به من بگو دوستت دارم
بُلند بگو دوستت دارم
بگو برام احساستو
میخوام که سر در بیارم
به منی که ساده بودم
عاشق و دلداده بودم
به منی که پیش پاهات
همیشه افتاده بودم
دوستت دارم مقدسه
با من و ما همنفسه
آتیش ِ دور از هوسه
برای عاشقی بسه
ای گل همخونه ء من
گلواژه هام چه نارسه
بدونِ تو خونه ء من
شباهتش با قَفَسه

یه بار بگو دوستت دارم
دو بار بگو دوستت دارم
به منی که کنارتم
صد بار بگو دوستت دارم
بگو که تنها یارتم
تا نگی من خواب ندارم
پرنده ء عاشق تو
در انتظار یارشه
صبر میکنه تا که بیای
منتظر بهارِشه

ترانه ی جدایی

عشق های یکطرفه همانند جادّه های یکطرفه هستند که خط عبور در میانشان دیده نمیشود. فقط شما هستید که بر جادّه سوارید و با اتومبیل ها ی دیگر به مقصد مشابهی میروید. به این معنا که اتومبیل دیگری را که برخلاف مسیر خود در حال حرکت باشد نمیابید و این همان حکایت احساساتی است که نسبت به شخصی در دلمان بوجود آورده ایم.

بهتر است بگویم: این حسی است که درون ما نسبت به شخصی زاده شده. غافل از اینکه آن شخص نسبت به احساساتمان بی اطلاع است و یا بی اعتنا !!!

ترانه ی جدایی -حرف آخر

به جای یادگاری
دِشنِه زدی به بالم
خیره شدی به چشمام
گفتی دوسِت ندارم

شدم یه بی همه کس
همسایه ی جنونت
لعنت به رفتن تو
حتا به این سکونِت

دلم از عشقت خون شد
آکنده از جنون شد
به دل من چی اومد
یه پاره استخون شد

یه عاشقی همیشه
نَفَس نَفَس دوسِت داشت
اما دل سنگ تو
نطفه ی کینه رو کاشت

تو بودی که شکستی
پیکر و قامتش رو
به میل نفس شومت
دور ریختی زحمتش رو

حالا توی جدالش
با غم عشق و باور
جدایی بین ماها
میزنه حرفِ آخر

رویای بهار

همیشه بی تو بودن
باعث خستگیمه
نبض ِ نفس های تو
کلید زندگیمه

همیشه دوره راهت
دائم در انتظارم
خدا، خدا میکنم
من چاره ای ندارم

بدون که بی قرارم
جز تو هیچی ندارم
تن ِ سردمُ گم کن
تو رویای بهارم

اگرچه بی تو بودم
ولی بی کس نبودم
تا که خدا رو داشتم
غرقِ هوس نبودم

حالا با این ترانه
واست یه حرفی دارم
بدون که بی تو حتی
من ازخودم بیزارم

بدون که بی قرارم
جز تو هیچی ندارم
تن سردمُ گم کن
تو رویای بهارم

طناز

اگه من بخوام تو رو نسبت بدم
به ترَنُم ِ گل های باغچه ها
میرم و چند ساعتی فکر میکنم
که تو رو بسپرمت من به چيا !؟

طناز، ای گل ناز
ترنم یاسُ داری
توی چشم خشگلت
نگین الماسُ داری

تو رو هر شب توی خوابم میبینم
که میگی رایحه ی تو از منه
پس بگو کجای قصه ئی عزیز
که یادت هر جا میری پیش منه

اونی که میگه فداته
تا که زنده هست باهاته
سدُ از میون تو بردار
تا بگه اسیر راته

اگه من بخوام تو رو نسبت بدم
به ترنم گل های باغچه ها
میرم و چند ساعتی فکر میکنم
که تو رو بسپرمت من به چيا !؟

بی تو از تو مینویسم
نوشتن آسونه طناز
کاش میدونستی يه بغض
خسته تو گلومه طناز

دوستی

دوستی خاطره سازه
دَرِش بر همه بازه
گلِ بی کسی هاس و
واسه تنهایی سازه

سازی که صداشُ با عشق
به دل ِ عاشق میبازه

من و تو راهی ِ غربت شده ایم
دِلِمون دِلزَده شد از زندگی
بین ِ ما حِسّ ِ سکوت جوونه زد
نرسیدیم به دلِ یابندگی

اما دوس شدن همیشه
چشمهء آب گواراس
جرعه ئی نوشیدن از اون
بهترین نعمت ِ دنیاس

دوستی خاطره سازه
دَرِش بر همه بازه
گل بی کسی هاس و
واسه تنهایی سازه

سازی که صداشُ با عشق
به دل ِ عاشق میبازه

عطش

من همونم که قدیما باش بودی
تو همه ترانه ها هَمپاش بودی

من همونم که دِلِش مثل ِ دِل ِ تو خاکیه
اونی که طالِبِ عشق و شب و دلدادگیه

من همون تشنه لَبَم که عَطَشِش شَدید شُده
آخه عاشق شده و تَلخی ها ناپَدید شده


توی دنیای قشنگِ دل ِ تو جا دارم
هَرجا هست شمعی توی مَحفِل تو جا دارم

تو جدال تَن به تن به فکرتم
توی تنهایی ِ تن به فکرتم

اگه هم خنده بیاد رو لبِ من
با تَبَسّم، بی درنگ به فکرتم

من همون تشنه لَبَم که عَطَشِش شَدید شُده
آخه عاشق شده و تَلخی ها ناپَدید شده

دختر نسل آریا

چگونه میتوانستم عاشق نباشم وقتی که تو در کنارم بوده ای؟
وقتی از دیارت کوچ کردم نیز جزئی از کوله بارم بوده ای!
این ترانه تقدیم به چشمان زیبایت
تا که بخوانند از من

دختر نسل آریا
با عشق و ایمونت بیا
خیلی دِلم تنگه برات
آرزومه باشم باهات

دختر، منُ غافل نکُن
این حسّی که مقدّسه
باطل نکن،
با عشق و ایمونت بیا
دختر نسل آریا

گیسو سیاه
عشقت طلاس
شرم نجابتِ نِگات
بَرقِش مِثِ نور ِ خداس

دختر، منُ غافل نکُن
این حسّی که مقدّسه
باطل نکن
با عشق و ایمونت بیا
دختر نسل آریا

!رسوایی سربلندیه

وقتی به خواب ناز میرم
تو به خوابم میای
تو بهترین گلواژه ای كه
به کتابم میای

من چشمامُ وا میکنم
تا رسوای دِلِت بشَم
رسوایی سربلندیه
اگر که لایقت بشم

میخوام که یک بار ِ دیگه
حسّ ِ تو رو درک بکنم
میخوام که با بودن تو
تنهاییُ ترک بکنم

میخوام که با یک عشق ِ پاک
خودمُ بِت نشون بِدَم
سر به بیابون بگذارم
دل رو به آسمون بِدَم

بذار چشمامُ وا کُنم
تا شیفتهء دِلِت بشَم
رسوایی سربلندیه
اگر که لایقت بشم

دختر پارسی

عشقُ از تو یاد گرفتم
حِسّ ِ واقعی و راستی
یار آخرم تو هستی
تویی ای دختر پارسی

تو نباشی من به کی دل خوش کنم؟
با کی من احساس آسایش کنم؟
تو بری من راهی ِ دنیای آخر میشم
تو بری این واژه ها مُرده و پر پر میشن

دختر پارسی ببرم
به باغ گل های بهار
منُ دوباره زنده کن
تا زنده شه این روزگار

بانوی من

شب بود. پرده را به قصد تماشای آسمان کنار زدم. ناخودآگاه چشمانم به ماه شب چهارده خیره ماندند. حس غریبی در خود احساس کردم. سرزنشوار در دل خود به ماه میگفتم که با تمام زیبایی اش در برابر ماه من و نگاه هایش به هیچ نمی ارزد.

بانو، تو همیشه زیباتر از ماه بوده و هستی. ماه ی که هر چند مدّتی یک مرتبه به این شکل در می آید با ماه کامل لحظه های گذشته و هنوزم فرق بسیاری دارد.

آنشب نتیجه گیری کردم که آن منظره ء زیبا فقط یک رفیق نیمه راه است، و تو ای بانوی من، ماه و خورشید حقیقی منی!

مادربزرگ 1

اگه روزی شاعر بودم
تو نوشتن ماهِر بودم
بیت ها واسَش میسرودم
افسوس! ای کاش قادِر بودم

من واسه لحظهء شفا
منتظر ندا شُدم
گذاشتُ رفت از پیش من
من چرا بی وفا شُدم

من که بهِش قول میدادَم
میبرمِت به خارِجِه
هر دریُ در میزنم
تا بکنند معالجه

راسته که این دیوونه
قصّه ازت میسازه
صد تا هزار ترانه
به قلبِ تو میبازه

قصّه ی جواهِرِ من
راس ترین قصهء دنیاس
دلم از دردِ نبودش
عاص ترین خِطّهء دنیاس

حالا که نیستی

توی دنیایی که مات و تار و مُردَس
توی این شب که دل از همه آزُردَس
یادمه میشد بشینیم پای هم تا صبح فردا
پای این دل که حالا تیکه و خُردَس

حالا که نیستی نگاهام
خسته و کوفته به در مونده
اسم زیبا و قشنگِت
مثل گل واسم مُعَطَّر مونده


تو دل ِ این لحظه ها یه تازیانه
خاطره ها رو واسم کرده بهانه
میخورم شلاقتُ تا دَم ِ آخر
آخ که چه دلسرد و بی رَحمه زمانه

با چهره ای غم زده تو ی خونه
داره واسه مسافرش میخونه
خاطره چیست؟ فراموشی چه سخته
چرا دِلِش همیشه فکر اونه؟

ترانهء گل سرخ

از کدوم گلای سرخ
میشه تو رو پیدا کنم؟

با کدوم آواز خوش
میشه تو رو صدا کنم؟

وقتی گلای قرمزُ
از باغ گلها میچینم

سرخی ِ اون لب ها رو با
بوسهء داغی میبینم

از عطر اون به پیرهنم
بوی تو میگیره تنم

تو بازی ِ ساده ی ما
هنوز یه دلداده مَنَم

من همه رسوای تو اَم
داغ ِ تو داره این دلم

قلب ِ مَنَم پیش توه ِ
معنی نداره فاصله َ م

وقتی تو خواب خودَمَم
من تو رو حاشا میکنم

عشقت امونم نمیده
تو رو تماشا میکنم

آخر قصه رو بخون
دل ها به دل ها راه داره

عاشق اگه اسیره هم
بدون که دست و پا داره

تو ولی حیرون ِ پاییز بودی

از تو من حذر نکردم
تو ولی غرق ِ گریز بودی
من خوش از بهار ساده م
تو ولی حیرون ِ پاییز بودی

کاش خورشیدِ من و تو
همیشه تابون میموند
خزون به ما نمیتاخت
مشکل فراوون نبود

مکتب و محفل تو
پناه اطمینان بود
با تو چه باورم شد
زندگی امتحان بود

از تو من حذر نکردم
تو ولی غرق ِ گریز بودی
من خوش از بهار ساده م
تو ولی حیرون ِ پاییز بودی

دستِ تو رو میخوام من
حالا با یه بهونه
نگذار که عاشق ِ تو
مرثیه جاش بخونه

اون کیه؟

اون کیه که باهاش زندگی اینه؟
خنده های کی واسم خیلی شیرینه؟
کیه که نشسته جلوی آیینه
دوس داره از خودش بوسه بچینه
-
کاش تَنا خشکیده نبود
عازِمِ دریا میشدیم
کاش من و تو ما بودیم و
صاحب فردا میشدیم

کاش تن تو تن منُ
دوباره از بر میگرفت
حسّ ِخوش گذشته رو
دوباره از سر میگرفت

اون تویی که باهات زندگی اینه
خنده های تو برام خیلی شیرینه
با تو بودن برام مذهبه، دینه
کاش نگی که میری، ترسم همینه

ابرهای تیره

اولین ترانه زندگیم
ابرهای تیره میخوان بِگِریَن
روشون نمیشه انگار بِگِریَن
خدا، خدا خُشکه زمین، بذار بِگِریَن
خدای بخشنده ترین، بذار بِگِریَن

به امید تو، بارون میاد امشب
بارون عشق و شادی، میاد امشب
به امید تو، زمین تَر میشه
پیغوم آزادی میاد امشب

خدا، خدا کاری کن بارون بیاد امشب
اشک های سنگین ابر بباره امشب
تنها نشستم توی این دوزخ ِ بی آب
ّبارون عشق، بارون صبر، بباره امشب
خدا، خدا منتظرم، بارون ببار و
در بیار اشکهای من و این روزگار و
نگذار تو این دنیا کسی آزرده باشه
ببار و بشکن واسه من این انتظارُ

ابرهای تیره میخوان بِگِریَن
روشون نمیشه انگار بِگِریَن
خدا، خدا خُشکه زمین، بذار بِگِریَن
خدای بخشنده ترین بذار بِگِریَن

78/8/4

عشق چیست؟

ع طوفت: محبّت، مهربانی و دوستی
ش کیبایی: صبر و بردباری
قُ رب: تقرّب به خدا از طاعت و عبادت و کارهای نیکو